بهارهبهاره، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

بهار زندگیم

بدون عنوان

سلام نازگلکم دو و نیم سالگیت                           مبارک باشه    آرزوی بهترین ها رو برای تو دخملی قشنگ ونازم دارم، ان شاالله همیشه سلامت و فرزند صالحی برامون باشی وخدای خوب و مهربونم و شکر می کنم که چنین فرشته ای رو به ما هدیه داد. دوستت دارم نه یکی نه دوتا.....هرچی بگم بازم کممممممممممممممممممممممممه                               &n...
24 دی 1391

این چندروز..........

چهارشنبه ٦دی ماه:برای اولین بار همراه بابایی رفتیم شرکت بابا،توضیح اینکه صبح چهارشنبه بابایی نرفت کارخونه موند تا من و برای دکنربه تهران ببره آخه زانوم بدجوری دردمی کرداون هم به خاطراینکه روزتاسوعا موقع برگشتن از خونه باباجونت اینا بنده به قول بابایی باز اکشن بازی در آوردم وازپله هاپریده بودم پایین و موقع پریدن انگاری پام پیج خورد ودرد محترمش الان نمایان شده خلاصه اون روز همراه بابایی رفتیم تهران برای نشون دادن پام ،ساعت ١٢ رسیدیم تهران چون دکترموردنظرازساعت ٤به بعدمریضهاشو ویزیت می کردرفتیم شرکت تا موقعش برسه،دخترگلم اون قدرتوراه ذوق می کردکه داره میره شرکت باباش که نگووووووو انگار داشت میرفت شهربازی،شایدهم چون اولین بار...
17 دی 1391

توصیف

سلام نانازی مامانی شعرهایی که بلدی بخونیشون:یه توپ دارم،اتل متل توتوله،رسیدیم ورسیدیم،پاییزناقلا،وضو،پلیس مهربون، شعراعداد،خرگوش،دوتاهم شعرلالایی روبلدی و... دوتاهم ازکتابات که یکیشون درموردحیوانات هستش ویکی شون هم درمورد وسایل نقلیه، شعرهای هردوتاکتاباروازحفظی و می خونی شون فربونت برم من وقتی داری شعراتو می خونی دلم می خوادبگیرمت درسته قورت بدم کارتای آموزشی روکه برات گرفتیم وهمشو بلدی قربون اون هوش بالات برم من تا یه چیزی رویه بار میگیم زودیاد میگیری البته اگه باب میلت باشه،کارتاتو میاری بهم نشون میدی میگی مامانی این چیه من هم که جوابت ومیدم برمی گردی بهم میگی آفرین دخترخوب  عاشق کتاب ودفتر خط خطی کردن وبه قول خودت که...
3 دی 1391

یلدا

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! ولی آیا تابحال شمرده ای ؟ برای شروع بگذار از جایی دیگر شروع کنیم، اول از همه بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی و بعد بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب مردمان نشاندی و سپس بشمار ، تعداد اشک هایی که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی ، و سر آخر بشمار تعداد دستهای نیازمندانی که گرفتی و تعداد قدمهایی که در کار خیر برداشتی ، و همه اینها را که بشماری ، تعداد لبخندهای " آن یگانه " بدست می آید. و تمام . جوجه هایت شمرده شد ... آری خورشیدثابت کرد: حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد،حتی اگر به بلندای یلدا باشد... بیدار و امیدوار باش ...
30 آذر 1391

عکس های یک تادوسالگی

دخملکم می خوام چندتاازعکس هایی که ازیک سالگی به بعدازت گرفتیم وبزارم تووبلاگت البته فقط چندتاش و چون اگه قرارباشه همه شوبزارم اون وقت.............. الهی قربونت برم من فرشته کوچولوی مامان تواین قسمت مامان دوتاانگشت پاتوبانخ به هم بسته،مامانه دیگه........ اولش همه چیزآرومه هنوز نمیدونی چی به چیه بعدش............... گل مامانی رفتی زیرمیزکامپیوترعمه؟؟؟؟؟؟؟؟ دست نزن .....خطرداره دختر............. اینجاعینک عمه رو زدی به چشای قشنگ دیگه اینکارنکنی چون مامانی نمی خوادچشای خوشگلت وزیرعینک ببینه این عکس ااااااااهم ......... رفتی توکابینت چکار این هم عاق...
27 آذر 1391

عکس های تولدیک سالگی

بهاره جون، محمدامین جون وسوداجون بابایی میره که شمع توروشن کنه الان پیش خودت میگی این دیگه چیه وای بازشد باباجون وملوسکم عموجون وبابا عمرمن ان شاالله که تنت همیشه سالم باشه صدساله کمه هزارساله شی....   ...
27 آذر 1391

یادی برعکس ها(یک روزگی تایک سالگی)

یک ساعت بعدازاینکه فرشته کوچولومون پابه زمین گذاشت این عکس وگرفتیم هفت روزگیه بهاره جون خون گوسفندی که براش عقیقه کردیم روپیشونی بهاره جون بیست روزگیش دو ماهگی بیست وششم آبان٨٩عیدسعیدقربان بهاره وعمه درحال خوردن جگر ملوسکم باتعجب به دوربین نگاه می کنه مامان قربون اون خنده هات بره   عکس های مربوط به چهارشنبه ٢٤آبان٨٩ تاسوعا شش ماهگی هفت ماهگی هشت ماهگی قربون اون تیپت برم منننننننننننننننن............. روزولنتاین................... نه ماهگی یازده ماهگی ا...
27 آذر 1391

تاخیرررررررررر

سلام سلام صدتاسلام بالاخره بعدازیه ماه تاخیراومدم اول ازهمه دوستان که به مالطف داشتن وبهمون سرزدن ممنونیم عزاداریاتون هم قبول باشه واماااااااااااااااااااعلت ای تاخیررررررررررررررررررررررررر اگه راستش وبگم علت اصلیش تنبلیم بود حال وحوصله نوشتن نداشتم ازطرف دیگه چون شوهری هرسال روز تاسوعانذرداره(هفت دیگه باربزاره) درگیر آماده کردن وسایل نذری و.... بعدازادعای نذری وپشت سرگذاشتن عاشوراو...یه چندروزبعدش هم رفتیم شهرستان دیدن مامان وبابام ویه هفته ای اونجاموندیم واین بود که نشدبیام وب  عکسی که روزتاسوعاگرفته شدههههههههههههههههه   این هم عکس بهاره به همراه سودا ومحمدامین بهاره درحال خوردن شیرک...
20 آذر 1391

هفته اي كه گذشت.....

سلام نازگل مامان  هفته اي كه پشت سرگذاشتيم ....... اول ازهمه تايادم نرفته عيدسعيدقربان وعيدسعيدغديرخم وهرچندازوقت شون گذشته روبه همه دوستان تبريك ميگم    يه تبريك ويژه هم مخصوص دوست جون جونيم بهنازجون ميگم مخصوصاعيدغديرخم وبهش تبريك ميگم چون اين عيدمخصوص اونه   اما،نازگلكم تواين هفته چكاراكرديم وچكاراكردي...... جمعه ١٢آبان :بابايي نرفت به كارخونه سربزنه خيلي ذوق زده شدم آخه ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟چون بابايي روزاي تعطيل هم شده براي سركشي ميره قربونش برم اون هم تقصيري نداره چون كارخونه تازه داره به قول خودمون روقلتك ميوفته اگه نره وخودش ازنزديك نبينه كاراكه زودپيش نميره،خلاصه صبح كه بيدارشديم گفت نميره واعلام ك...
20 آبان 1391