این چندروز..........
چهارشنبه ٦دی ماه:برای اولین بار همراه بابایی رفتیم شرکت بابا،توضیح اینکه صبح چهارشنبه بابایی نرفت کارخونه موند تا من و برای دکنربه تهران ببره آخه زانوم بدجوری دردمی کرداون هم به خاطراینکه روزتاسوعا موقع برگشتن از خونه باباجونت اینا بنده به قول بابایی باز اکشن بازی در آوردم وازپله هاپریده بودم پایین و موقع پریدن انگاری پام پیج خورد ودرد محترمش الان نمایان شده خلاصه اون روز همراه بابایی رفتیم تهران برای نشون دادن پام ،ساعت ١٢ رسیدیم تهران چون دکترموردنظرازساعت ٤به بعدمریضهاشو ویزیت می کردرفتیم شرکت تا موقعش برسه،دخترگلم اون قدرتوراه ذوق می کردکه داره میره شرکت باباش که نگووووووو انگار داشت میرفت شهربازی،شایدهم چون اولین بارش بود بخاطرهمین ذوق زده شده بود خلاصه رسیدیم اونجا، کارمندای بابایی گفتن تو خیلی شبیه بابایت هستی البته همه این ومی گن من اکثردیدم دختراشبیه مامانشون هستن ولی تو طبق گفته هااصلا شبیه من نیستی وبه بابات شباهت بیشتری داری تا من
خانم دکترهم اون روز بندرو ویزیت نکردن چون بدون وقت قبلی رفته بودم بخاطرهمین،هرچقدرهم به منشیش اصرارکردم که بشینم تابین مریض بفرسته قبول نکرد وکلاس گذاشت واسمون واسم مو واسه روز شنبه نوشت ومن دست از پادرازترررررررر...........
شنبه همراه عمه جونت رفتیم دکتر وبعداز ٣ساعت معطلی رفتیم تو واز آنجایی که زانوهای عمه هم دردمی کرد هم برای اون وهم برای من کلی عکس وآزمایش نوشت.
١٥دی برای اولین بارتو ومن شب و تنهایی تو خونه مون خوابیدیم اخه بابایی برای یه سفرکاری رفت شهرستان البته همیشه تو این مواقع عمه جونت میومدوپیشمون میموند ولی این دفعه من دل به دریا زدم وگفتم اذیت نشه ونیادخودمون می خوابیم وواسه خودم شدم یه پا پسرشجاع هرچند تاصبح هی از خواب می پریدم واین ورواون وروچک می کردم ولی عوضش تجربه خوبی بود
١٦دی رفتیم آزمایش دادیم و وتو هی به دست مامان نگاه می کردی وگریه می کردی و می گفتی آمپول زدن درد می کنه و تو عالم خودت برامن دلسوزی می کردی مامان قربون اون دلسوزیات برهههههه
فعلا که درگیردردزانوم هستم تا جواب آزمایش بیاد


این چندروز..........
