بهارهبهاره، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

بهار زندگیم

هفته اي كه گذشت.....

1391/8/20 17:07
640 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازگل مامان

 هفته اي كه پشت سرگذاشتيم .......

اول ازهمه تايادم نرفته عيدسعيدقربان وعيدسعيدغديرخم وهرچندازوقت شون گذشته روبه همه دوستان تبريك ميگمniniweblog.com

 

 يه تبريك ويژه هم مخصوص دوست جون جونيم بهنازجون ميگم مخصوصاعيدغديرخم وبهش تبريك ميگم چون اين عيدمخصوص اونهniniweblog.com

 

اما،نازگلكم تواين هفته چكاراكرديم وچكاراكردي......niniweblog.com

جمعه ١٢آبان :بابايي نرفت به كارخونه سربزنه خيلي ذوق زده شدمniniweblog.comآخه ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟چون بابايي روزاي تعطيل هم شده براي سركشي ميره قربونش برم اون هم تقصيري نداره چون كارخونه تازه داره به قول خودمون روقلتك ميوفته اگه نره وخودش ازنزديك نبينه كاراكه زودپيش نميره،خلاصه صبح كه بيدارشديم گفت نميره واعلام كرد حاضرشيم بريم بيرون تابراي صبحونه يه كله پاچه اي بزنيم به بدن ماهم كه خوشحال ازخونه نشيني بابايي از حرفشون اطاعت كرديم بعدازخوردن يه صبحون مفصل رفتيم سرخاك عزيزجونت ،ناهارهم كه رفتيم خونه آقاجون بعدناهارهم من وبابايي عجله اي برگشتيم خونه چون قراربودتشك تختمون وكه بابايي سفارش داده بودوبيارن(تشكمون خراب شده بود بابايي زحمت كشيده بودويه تشك عالي ديگه اي روسفارش داده بود)توهم موندي پيش عمه جون شب هم خونه خاله بابايي دعوت بوديم براي تولد مهران ومريم.....خوش گذشت خیلی خبلیniniweblog.com

شنبه سيزده آبان: بازبابايي خونه بودوما خوشحال ازاين امر،اين روزمون وهم تصميم گرفتيم بريم تهران ،اول رفتيم به مجتمع تجاري ميلادنور تا اگه خریدي داشتيم وانجام بديم كه متاسفانه تودخمل خوبي نبودي وهي اذيت مي كردى خلاصه همكاري نكردي ماهم مجبورشديم ازخيرش بگذريم فقط یه دوری توش زدیم اون هم خیلی کوتاه،ناهاروتورستوران البرز خورديم وحوالي ساعت ٦برگشتيم خونه اون قدرخسته بوديم كه تاساعت ٩هرسه تايي خوابمون بردخواببعداز بيدارشدن هم چون عمه اس زده بودكه دلشون مي خوادتوروببينن رفتيم او نجا......بعدشم خواب........خواب

 يكشنبه چهارده آبان:يه روزخاص، روزي كه مامان بشدت ازدستت عصباني بودniniweblog.com

صبح كه براي نمازبيدارشدم وبراي سركشي بهت به اتاقت اومدم ديدم خانوم خانمادست گل به آب دادين وخلاصه خرابكاري روفرش و...خلاصه بردمت حموم وبعدش پيش بابايي خوابيدي وصبح باكمك بابايي فرش اتاقت وشستيم ازدستت خيلي عصباني بودم اماچون اولين بارت بودبخشيدمت تاحالا سابقه نداشت موقع خواب و..................................

بهم قول دادي ديگه تكرارنميشه niniweblog.com

بعدازسروسامان دادن به وضعيت اتاقت ،خونه روهم تميزكردمniniweblog.com

خلاصه آخرشب ماماني عين جنازه هاازخستگي ولوشددددددniniweblog.com 

دوشنبه يعني فرداي يكشنبهنیشخندبه منوال روزاي ديگمون وباشيرين زبونياي توكه هرروزيه چيزنوازخودت آرائه ميدي گذشت باپيوست به اين موضوع كه بابايي تشك تخت توروهم عوض كردهرچندمال توايرادي نداشت وكاملا نوبودچون سه ماهی نمیشدکه خریده بودیمش ولي بابايي ديگه، راضي نميشه كهniniweblog.com

 سه شنبههم سپري شد......

واما چهارشنبهمي خواستم صبح باهات برم بيرون براي انجام يه كاري، حاضرشدم توروهم آماده كردم اومدم كيفم وبردارم كه بريم، طبق معمول هميشگي توشوكنترل كردم كه ببينم كيف پولم وكارتام توشه يانه (آخه معمولاتوهرازچندگاهي ميري سروقت كيفم ووسايلشو وميريزي بيرون)ديدم بله كيف پولم هستش ولي اثري ازكارت هاي بانكيم نيستniniweblog.comيادم افتادكه خانم خانوما ديروزداشتين باكارت هابازي مي كردي خلاصه شروع كردم به پيداكردن اينورونگاه كن اون ورونگاه كن خلاصه هرجاكه فكرشومي كردم نگاه كردم باورمي كني سه ساعت تمام داشتم ميگشتم هي بهت ميگفتم بهارم كارتاروكجاگذاشتي برمي گشتي مي گفتي آقادزد،دزديدبهت مي گفتم بروكارتاروپيداكن بريم برات پفك بخريم برمي گشتي ميگفتي پفك هاخرابه نمي خوام،ازت قهرمي كردم ميومدي به صورتم زل ميزدي مي بوسيدي منوبعدميگفتي يادم نيست كه كجاگذاشتم خلاصه ازشدت ناراحتي نميدونستم چكاركنم ازطرف ديگه هم بدون كارت هاهم نميتونستم برم پس مجبورشديم نريم وبه جستجومون ادامه بديم تااينكه بعدازكلي گشتن ونذرونيازكردن بالاخره پيداش كردم ميدوني ازكجاسوالانداخته بودي توپشتيه صندلي كامپيوترجايي كه هيچ كس فكرشم نمي تونست بكنه يعني زبپشو شوبازكرده بودي وانداخته بودي اونجامن كه ميگم تواين مورديعني پنهون كردن وسيله هاكشيدي به دايي توحيدت اون هم تواين كاراماهررررررر اينجاست كه ميگن بچه حلال زاده به دايي ميرهniniweblog.com

روزجمعه هم برای شام رفتیم خونه خاله جون کلی بادخترخاله وپسرخاله هابازی کردیniniweblog.com

خدایاشکرت به خاطرهمه چیزقلب

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

سمیرا
20 آبان 91 21:36
ای جونممممممممممممم شیطوننننننننن من
حالا دیگه پقکا خرابه وقته خرابکاری؟
قربونت برم من شیرین عسللللللللللللللللل
مامانی عکس بزار از نی نی مون تو پستااااااااااااااا


چشم گلم

مامان آویسا
21 آبان 91 10:39
ای جان خاله مامانی بهاره جون که تقشیر نداره دوست داره باهمه چیز بازی کنه شما نباید همه چیز بزاری جلوی دستش تا گم بشه دست بابایی هم درد نکنه بابت خوشجال کردن شماها ان شاالله همیشه شاد باشید
نرگسی
21 آبان 91 10:41
سلام عزیزم .. خوش اومدی .. بهناز جون لطف داره .. خواهش میکنم عزیزم .. اجازه ما هم دست شماست .. ماشالله بهاره جون خیلی نازه خدا براتون حفظش کنه ..


ممنون عزیزم که سرزدی

مامان بهی
21 آبان 91 18:42
باز شما بهاره رو کجا کاشتید رفتین خونه
بیچاره بچه همیشه دنبال نخود سیاهه
خوب کردی خاله عزیزمممم همه چیو قایم کن از دست این مامان بابات تو که همیشه دنبال نخود سیاه هستی بزار اینام برن دنبال نخود سیاهههه


نخودسیاه دیگه چیییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
ماازاوناش نیستیم

مامان ترنم کوچولو
22 آبان 91 17:14
قربونت برم با این استتار قوی
با عکس آپیم


اومدمممممممممممم
سارا
22 آبان 91 20:14
خوشم اومد آفرین خاله دست به قایم کردنت خوبه
مامان آینده (آرزو*)
23 آبان 91 22:51
سلام بهاره جون خیلی خیلی لطف کردی که اومدی بهم سر زدی ...از مامان بهی هم ممنونم که منو بهت معرفی کرد...ممنونم ازششششش دوست خوبیه ... خوشحال میشم با پیشنهاد لینک موافقمممممم منم با افتخار لینکتون میکنمممممممم ...تا از این به بعد بیشتر به هم سر بزنیم ....
سمیرا
30 آبان 91 0:44
بابا کجاییییییییییی دلمون برا نی نی مون تنگیدهههههههههه
مامان ترنم کوچولو
7 آذر 91 11:06
سلام گلم.خصوصی
نرگسی
8 آذر 91 16:25
مامان آویسا
8 آذر 91 23:27
عسل خاله نیستی چرا؟