هفته اي كه گذشت.....
سلام نازگل مامان
هفته اي كه پشت سرگذاشتيم .......
اول ازهمه تايادم نرفته عيدسعيدقربان وعيدسعيدغديرخم وهرچندازوقت شون گذشته روبه همه دوستان تبريك ميگم.gif)
يه تبريك ويژه هم مخصوص دوست جون جونيم بهنازجون ميگم مخصوصاعيدغديرخم وبهش تبريك ميگم چون اين عيدمخصوص اونه.gif)
اما،نازگلكم تواين هفته چكاراكرديم وچكاراكردي.......gif)
جمعه ١٢آبان :بابايي نرفت به كارخونه سربزنه خيلي ذوق زده شدم
آخه ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟چون بابايي روزاي تعطيل هم شده براي سركشي ميره قربونش برم اون هم تقصيري نداره چون كارخونه تازه داره به قول خودمون روقلتك ميوفته اگه نره وخودش ازنزديك نبينه كاراكه زودپيش نميره،خلاصه صبح كه بيدارشديم گفت نميره واعلام كرد حاضرشيم بريم بيرون تابراي صبحونه يه كله پاچه اي بزنيم به بدن ماهم كه خوشحال ازخونه نشيني بابايي از حرفشون اطاعت كرديم بعدازخوردن يه صبحون مفصل رفتيم سرخاك عزيزجونت ،ناهارهم كه رفتيم خونه آقاجون بعدناهارهم من وبابايي عجله اي برگشتيم خونه چون قراربودتشك تختمون وكه بابايي سفارش داده بودوبيارن(تشكمون خراب شده بود بابايي زحمت كشيده بودويه تشك عالي ديگه اي روسفارش داده بود)توهم موندي پيش عمه جون شب هم خونه خاله بابايي دعوت بوديم براي تولد مهران ومريم.....خوش گذشت خیلی خبلی.gif)
شنبه سيزده آبان: بازبابايي خونه بودوما خوشحال ازاين امر،اين روزمون وهم تصميم گرفتيم بريم تهران ،اول رفتيم به مجتمع تجاري ميلادنور تا اگه خریدي داشتيم وانجام بديم كه متاسفانه تودخمل خوبي نبودي وهي اذيت مي كردى خلاصه همكاري نكردي ماهم مجبورشديم ازخيرش بگذريم فقط یه دوری توش زدیم اون هم خیلی کوتاه،ناهاروتورستوران البرز خورديم وحوالي ساعت ٦برگشتيم خونه اون قدرخسته بوديم كه تاساعت ٩هرسه تايي خوابمون برد
بعداز بيدارشدن هم چون عمه اس زده بودكه دلشون مي خوادتوروببينن رفتيم او نجا......بعدشم خواب........
يكشنبه چهارده آبان:يه روزخاص، روزي كه مامان بشدت ازدستت عصباني بود.gif)
صبح كه براي نمازبيدارشدم وبراي سركشي بهت به اتاقت اومدم ديدم خانوم خانمادست گل به آب دادين وخلاصه خرابكاري روفرش و...خلاصه بردمت حموم وبعدش پيش بابايي خوابيدي وصبح باكمك بابايي فرش اتاقت وشستيم ازدستت خيلي عصباني بودم اماچون اولين بارت بودبخشيدمت تاحالا سابقه نداشت موقع خواب و..................................
بهم قول دادي ديگه تكرارنميشه .gif)
بعدازسروسامان دادن به وضعيت اتاقت ،خونه روهم تميزكردم.gif)
خلاصه آخرشب ماماني عين جنازه هاازخستگي ولوشدددددد
دوشنبه يعني فرداي يكشنبه
به منوال روزاي ديگمون وباشيرين زبونياي توكه هرروزيه چيزنوازخودت آرائه ميدي گذشت باپيوست به اين موضوع كه بابايي تشك تخت توروهم عوض كردهرچندمال توايرادي نداشت وكاملا نوبودچون سه ماهی نمیشدکه خریده بودیمش ولي بابايي ديگه، راضي نميشه كه.gif)
سه شنبههم سپري شد......
واما چهارشنبهمي خواستم صبح باهات برم بيرون براي انجام يه كاري، حاضرشدم توروهم آماده كردم اومدم كيفم وبردارم كه بريم، طبق معمول هميشگي توشوكنترل كردم كه ببينم كيف پولم وكارتام توشه يانه (آخه معمولاتوهرازچندگاهي ميري سروقت كيفم ووسايلشو وميريزي بيرون)ديدم بله كيف پولم هستش ولي اثري ازكارت هاي بانكيم نيست
يادم افتادكه خانم خانوما ديروزداشتين باكارت هابازي مي كردي خلاصه شروع كردم به پيداكردن اينورونگاه كن اون ورونگاه كن خلاصه هرجاكه فكرشومي كردم نگاه كردم باورمي كني سه ساعت تمام داشتم ميگشتم هي بهت ميگفتم بهارم كارتاروكجاگذاشتي برمي گشتي مي گفتي آقادزد،دزديدبهت مي گفتم بروكارتاروپيداكن بريم برات پفك بخريم برمي گشتي ميگفتي پفك هاخرابه نمي خوام،ازت قهرمي كردم ميومدي به صورتم زل ميزدي مي بوسيدي منوبعدميگفتي يادم نيست كه كجاگذاشتم خلاصه ازشدت ناراحتي نميدونستم چكاركنم ازطرف ديگه هم بدون كارت هاهم نميتونستم برم پس مجبورشديم نريم وبه جستجومون ادامه بديم تااينكه بعدازكلي گشتن ونذرونيازكردن بالاخره پيداش كردم ميدوني ازكجا
انداخته بودي توپشتيه صندلي كامپيوترجايي كه هيچ كس فكرشم نمي تونست بكنه يعني زبپشو شوبازكرده بودي وانداخته بودي اونجامن كه ميگم تواين مورديعني پنهون كردن وسيله هاكشيدي به دايي توحيدت اون هم تواين كاراماهررررررر اينجاست كه ميگن بچه حلال زاده به دايي ميره.gif)
روزجمعه هم برای شام رفتیم خونه خاله جون کلی بادخترخاله وپسرخاله هابازی کردی.gif)
خدایاشکرت به خاطرهمه چیز


هفته اي كه گذشت.....
