بهارهبهاره، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

بهار زندگیم

گذر

1391/8/18 19:03
931 بازدید
اشتراک گذاری

س مثل سلام

خوب من،می خوام برگردم به گذشته و یادی برلحظه لحظه بوجود آمدنت بکنم تااونجایی که ذهنم یاری  می کنه رو برات بنویسم اخه میدونی گلم من این وبلاگ و یه دو ماهی میشه بازکردم برات اون هم به همت دوست جون جونی مامان یعنی خاله بهنازجون که ازهمین جاازش تشکر می کنم که اینکاروبرام کردتا بتونم خاطرات عمر زندگیم و براش ثبت کنم گلکم من نمیدونستم چنین وبلاگی وجود داره و گرنه قبل ازاینکه توبوجودبیای اینکارومی کردم ولحظه لحظش وبرات می نوشتم یه وقت غصه نخوری هامامان فدات شه تااونجایی که بتونم برات ازگذشته می نویسم ببخشید دیگه فرشته کوچولوی مامان اگه چیزی روازقلم انداخته باشم.                                      

ازطرف بهاره

خاله بهنازجونم ممنونم ازت که.......دوستت دارم میدونستی؟؟؟قلب

واماشروع کنیم به ریکاوری کردن ذهن مامان......هیپنوتیزم

حدودسه سال پیش(9/9/88)یه حسی(ایهام)به مامان گفت یه چیزی داره دردرونش شکل می گیره پس مامانی تصمیم میگیره بره دکترتاازاین حس مطمئن شه این کاروکردآقای دکتر(دکترمحمدابراهیم نیلی)برای مامانی آزمایش نوشتن مامانی بدوبدورفت آزمایش دادنتیجه روکه آوردآقای دکترفقط باگفتن مبارک باشه ..........

این هم جواب آزمایشی که نشون دادتو توی دل مامانی

بعدش مامانی هرماه برای اطلاع ازوضعیت توطبق دستوردکتربهشون مراجعه می کرد

اولین قرصی که آقای دکترسه ماهه اولت تجویزکردن فولیک اسیدبودازچهارماهگی به بعدهم قرصی به نام فیفول وبه اون اضافه کردهرجلسه که پیش آقای دکترمیرفتم اول فشارخونم ومیگرفت بعدباوسیله ای که مامانی به اون قیف می گفت آقای دکتر به ضربان قلبت گوش میدادبعدمی گفت دخترم هیچ مشکلی وجود نداره

این هم تاریخ مراجعت های مامان به دکتر:

88/10/22      88/11/20      88/12/18      89/1/17      89/2/21      89/3/18      89/4/15

تواین مدت آقای دکترفقط سه باربرام سونوگرافی نوشتن البته من وبابایی ازآقای دکترخواهش هم کردیم که برات یه سونوگرافی سه بعدی( به زبون خودمون پیشرفته سونوگرافیی که توروکامل توی سی دی نشون میده مثل یه فیلم)بنویسه اماقبول نکردن گفتن این نوع سونوبرات ضررداره ماهم که راضی نبودیم به خاطریه یادگاری آسیبی بهت برسه ازخیرش گذشتیم

این هم عکس های سونو

باراول14/11/88

مامان قربون اون رویان بودنت بره هرچندزیادمشخص نیستی

باردوم22/1/89

مامان فدات شههههههههههههههههه

بارسوم12/4/89

این سونونشون میده که توکامل شدی وقت اومدنه

دخملکم میدونی چقدربرای پاگذاشتن تو توی دنیای مالحظه شماری میکردیم ازیه طرف استرس ازیه طرف هیجان دیدن تو ازیه طرف برنامه ریزی برای چجوری بزرگ کردن وتربیت کردنت همه اینادست به دست هم داده بودن گلکم حس مادرشدن یه حس عجیبیه خیلی عجیب وقشنگ که نمیشه توصیفش کردان شاالله خودت بزرگ میشی مادرمیشی میفهمی من چی میگم

بله جونم برات بگم جلسه آخری که برای تاریخ زایمان رفتم دکتر ، طبق تشخیص دکتر قرارشد عمل بشم وتاریخشوبرای ٨صبح سه شنبه سال یک هزارو سیصد وهشتاد و نه تعیین کرد روزشماری میکردم تا روی ماهت وببینم شب قبل ازبدنیااومدنت تاصبح خوابم نیومداسترس زیادی داشتم ازاتاق عمل میترسیدم چون اولین باربودکه عمل میکردم ازاین میترسیدم که نکنه زبونم لال نتونم توروببینم وببوسمت توی دوران بارداری هم همش به این فکر می کردم که تو چه شکلی هستی همش از خدای مهربونم میخواستم تو صحیح وسالم بدنیابیای زیاددوست ندارم ازدوران بارداری برات بنویسم دلیلش وهم نمی خوام بگم چون می خوام یه رازباشه برای خودم.

بالاخره صبح سه شنبه فرارسیدو مابه همراه بابایی و مامان جون ودوتاباباجونیاوعمه جون وخاله جونیای بابایی راهی بیمارستان  (بیمارستان کسری) شدیم و بعد از طی مراحل پذیرش و بطور کلی تشریفات بیمارستانی من آماده عمل شدم هیچ وقت صحنه ای روکه من ومیبردن اتاق عمل وصحنه گریه کردن یک مادر(مامان خودم)برای فرزندش ودعاهایی روکه برام میخوندوفراموش نمی کنم دستای قشنگ مامانم و ازهمین جاطواف می کنم ومی بوسمش وبهش میگم دوستت دارم وآرزومیکنم تنت همیشه سالم باشه ان شاالله محبت هاوزحمت هایی روکه برام کشیدی روبتونم جبران کنم هرچندنمی تونم

بالاخره مارفتیم اتاق عمل وآقای دکتراومدن بالای سرم وگفتن نترس دخترم ١٠دقیقه ای تمومه وخلاصه به قول معروف روحیه دادن بهم من وبی حس کردن این نظرآقای دکتربودکه بی حس شم یعنی تمام مراحل عمل و دیدم هر چند از مراحل به دنیا اومدنت فیلم برداری شده انشاالله وقتی بزرگ شدی و به مرحلی رسیدی که بهت اجازه بدیم فیلمش وببینی همه چیزومیبینی

و.......فرشته آسمونی من ساعت٨:١٠باوزن ٨٧٠/٣،قد٥٤ودورسر٣٦زمینی شد..................

این هم اولین عکسی که ازت گرفته شده......

این هم عکس دکتری که توروبدنیاآورده

جناب آقای دکترنیلی

  

فرشته زمینی ام بعدازبه دنیااومدنت من چنددقیقه ای توهمون فضای اتاق عمل موندم بعدش منتقلم کردن به بخش تقریبایک ساعت بعدتوروآوردن پیشم تادرآغوش بگیرمت وبهت شیربدم ولی چون یه ذره  دیرآورده بودنت پیشم افت فشارپیداکردی وتوروبردن تابه وضعیتت رسیدگی کنندتواین زمانی که توروبردن مامردیم وزنده شدیم خلاصه توهمون ابتدای کاریه شوک بزرگی بهمون واردکردی ولی خداروشکرهمه چیز به خیرگذشت یه روزتوبیمارستان موندیم فرداش آقای دکتراومدن وبعدازبررسی وضعیتمون وباگفتن همه چیز عالیه مرخص شدیم تاتووارده محیط جدیدوگرم به نام محیط خانه وخانواده شی....لبخند

خوش آمدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی......................هورا

راستی یادم رفت یه تشکرویژه هم ازهمه کسانی که تواین دوران همراه من بودن بکنم ازهمشون ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننقلب

امایه تشکراختصاصی هم ازبابایی می کنم که خیلی برامون زحمت کشیدمن خیلی اذیتش کردم نازمو کشیدبابته همه محبت هاش ممنون، عزیزم خیلی دوستت دارمقلبماچ

روزهاگذشت وباگذشت ایام هرروزتوشیرین تروماهت میشدی وخودت وبرامون عزیزترمیکردی.......خوشمزه

اولین سفری که رفتی ده روزه بودی به شهرستان برای مراقبت بیشترمامان جون ازما که حدود بیست روزی اونجابودیم این سفرزمینی بودوبابایی ماروبرد.

دومین سفری هم که رفتی هوایی بودمن وتودوتایی رفتیم توسه ماهه بودی باهواپیمایی کیش ایرشماره پرواز7401تاریخ 12/7/1389روزدوشنبه این هم ازتجربه پروازهواییتاسترس

درشش ماهگی تاریخ17/10/89اولین مرواریدت رویت شداین ماه خیلی فعال بودی چون تونستی سه روزبعدیعنی20/10/89بشینیهورا

15/12/89تونستی رودوتاپاهات بایستی ومستقل بشی واسه خودت قربونت برم مننننننننننننننننماچ

اولین کلمه ای که به طورکامل گفتی کلمه شیرین بابابوددر20/3/90بعضی کلمه هارومثل بابا،مامان،عمه و...خوب بگی این وهم بگم که به من می گفتی مانی،اولین چیزی که بابایی بهت یادداداین بودکه بهت می گفت بگوباباروچندتادوست داری توهمیادگرفته بودی وبااون زبونت( که من قربونش برم)می گفتی دوتا اون موقع هادوتابرای توزیادبوددیگههههههههههههههههههههههخنده

درهیجده ماهگی به طورکامل حرف میزدیقلب

در12/5/90هم تونستی راه بری ودل ماروبیشترازهمیشه بردی وماباورمون شدکه نی نی نازمون بزرگ شدهههههههههههههههههههه

درتاریخ٧/١/٩١ازشیرگرفته شدی......به قول خودت دیگه میمی اخیییییییییییییییی شدههههههههه.

ودرتاریخ4/٧/٩١هم پروژه( ترک پوشک پوشیدن) باموفقیت انجام شدیعنی دیگه بزرگ بزرگ شدی و میریفتی تویwc کارت وانجام میدادی.تشویق

این هم تاریخ واکسیناسیونات:

اولین واکسن ب ث ژ،فلج اطفال،هپاتیت ب درروزبعدازبدنیااومدنت یعنی23/4/89دربیمارستان صورت گرفت ضمن این که دراین روزشنوایی سنجی هم ازت گرفتن که خداروشکرهیچ موردی نبود.

درپنج روزگیت آزمایش غربالگری ازت صورت گرفت که این هم خداروشکرموردی نداشت

واکسن دوماهگیت(سه گانه،فلج اطفال،هپاتیت ب)درتاریخ23/6/89توسط خانم دهقان پورزده شد.

در22/8/89واکسن سه گانه وفلج اطفال درچهارماهگیت توسط خانم یونسی تزریق شد.

واکسن شش ماهگیت(سه گانه،فلج اطفال،هپاتیت ب)روچون رفته بودیم شهرستان خونه مامان جون اونجا بهت زدن درتاریخ22/10/89.

دریک سالگیت واکسن MMR(سرخک،سرخجه،اوریون)توسط خانم دهقان پورکه برمیگرده به تاریخ25/4/90 تزریق شد.

وآخرین واکسنت هم که شامل واکسن سه گانه وفلج اطفال بودتوسط خانم ستوده درتاریخ26/10/90درهیجده ماهگیت تزریق شد.

درهیچ کدوم ازواکسن هااذیت زیادی به همراه نداشتی به غیرازواکسن هیجده ماهگی که خیلی اذیت شدی ان شالله که هیچ وقت درمراحل زندگی اذیت نشی مامان فدات شه من اذیت شم ولی هیچ آسیبی به تونرسههههههههههههههههههههه

درضمن یادم رفت بگم توروتاشش ماهگیت عمه جونت میبردحموم آخه من می ترسیدم نتونم نگهت دارم وسربخوری قربونت برم من ازحموم کردنت هم فیلم گرفتم ..................

ازعمه جونت هم بابت همه محبت هاوکمک هاش برای بزرگ کردن توممنون اگه اون نبودمن نمیدونستم دست تنهایی چکارکنم خیلی کمکم کردخیلی خیلی ممنون ومدیونش هستم دوستت دارم بالدوز..قلب

ازطرف بهاره به عمه جونش:

عمه جون خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممم اندازه ی یه دنیای بزرگماچ

آخه میدونی عمه جونت بهت یادداده که بگی عمه رواندازه ی یه دنیای بزرگ دوست داری......قلب 

خلاصه کلا بچه آرومی بودی وزیادمااذیت نشدیم بزنم به تخته زیادمریض هم نشدیتشویق

 عروسکم عاشقتیمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان بهی
7 آبان 91 20:05
مرسی بهاره جونه خالههههههه خاله عاشقته عزیزکمممممممم
مرسی دوست عزیززززززممممممم
بهترین دوست زندگیممم
ای ول ریکاورییییییییی
بابا راز دااااارررررررر




<
سلامممممممممممممممممممممم
مرسی مابیشتر

سمیرا
8 آبان 91 21:52
عزیزمممممممم
دو تامون دخملامون تو بیمارستان کسری به دنیا اومدن
من کرج سمت شهرک بنفشه میشینم عزیزم خیلی خوشحالم از آشناییت


همچنین ممنون که پاسخ دادی
مامان بهی
11 آبان 91 13:46
خصوصی داری
شبنم
13 آبان 91 20:15
سلام مامان بهاره جون.
من یکی از دوست های بهناز جان هستم و از وبلاگ بهناز اومدم اینجا.
راستش خوندن خاطرات فرشته کوچولوی شما برای من هم شیرین بود!،کار خیلی خوبی کردید که این وبلاگ رو براش درست کردید..
یه عکس اون پایین هست که بهاره حوله و کلاه حموم پوشیده،واااااااای این عکسه خیلی بامزه بود..
اونی هم که توی جاکفشی گیر کرده و داره گریه می کنه خیلی بانمک بود..ای شالله همیشه سالم باشه.


سلام شبنم جان
ممنون که بهمون سرزدیدنظرلطف شماست من هم به وب شمااومدم همه مطالبتون وازاول خوندم خیلی زیبا نوشته بودیدان شاالله خدای مهربون هم به شمایه نی نی خوشگل بده.

سارا
15 آبان 91 19:04
سلام عزیزم. خیلی وقته میخواستم بیام بهتون سر بزنم اما یادم میرفت
دوست بهی جونم
خدا بهاره جون رو براتون نگه داره ماشاالله خیلی نازه
راستی منم کرج زندگی میکنم مهر شهر.ولی فعلا نی نی ندارم یعنی منتظرم


ممنون که سرزدید
مامان آویسا
16 آبان 91 13:06
وای وای مامانی چه توضیجات کاملی
دست خاله بهی درد نکنه که شمارو به ما معرفی کرد بهاره جون


مامان ترنم کوچولو
20 آبان 91 10:18
سلام عزیزم.خوشحالم اومدی به جمعمون.
خدا دختر گلتو حفظ کنه ماشالله حسابی خانوم شده


مرسی ،عزیزمییییییییییییییییییی
سارا
20 آبان 91 13:12
نه عزیزم هنوز نی نی ندارم و به شدت منتظرم