دلنوشته ای برای بهارزندگیم
صبح وقتی میخوام بیدارت کنم وتو آروم آروم اون چشمای نازتو برام بازمی کنی وبااون صدای دلنشینت بهم میگی سلام صبح بخیر وبوسم می کنی اون وقت که میخوام برات بمیرم
وقتی میبینم که خوشحال وسرحالی و توتنهایی خودت بازی می کنی باعروسک هات به سبک خودت بااون زبون شیرینت صبحت می کنی براشون غذامیپزی و...وقتی کیفتو برمیداری وسواراسکوترت میشی ومیگی مامان دارم میرم فروشگاه چی میخوای برات بخرم یاوقتی گوشی روبرمیداری ومیگی میخوام غذاسفارش بدم یامیگی میخوام باداداشم صحبت کنم(داداش فرضیت که اسمشم گذاشتی بهامین)...اون وقت که میخوام برات بمیرم
وقتی تندتندبرام شعرمیخونی ازبس عجله میکنی که یهووسطش مکث میکنی و میگی ای وای یادم رفت ووقتی من برات یادآوری میکنم که بقیشو بخونی زودی برمیگردی میگی تونخون خودم میخونم اون وقت که میخوام برات بمیرم
وقتی غذات تموم میشه واون دستای کوچیکتو رو به بالا میگیری ومیگی الهی شکر،وقتی چادرتوسرمیکنی ومیای کنارم وایمیسی وهرکاری من میکنم وانجام میدی، تسبیح وبرمیداری وصلوات میفرستی اون وقت که میخوام برات بمیرم
وقتی بهت میگم مامانی اذیت نکن سرم دردمیکنه وتوتلاش میکنی که بیای بغلم وبهم بگی بزار بوسش کنم خوب شه اون وقت که می خوام برات بمیرم
وقتی بغلت میکنم وقتی دستاتو تو دستام میگیرم وقتی صورتم وروصورتت میزارم وقتی تنت وبومیکنم وقتی میبینم معصومانه خوابیدی ازآرامشت لذت میبرم واون وقت که میخوام برات بمیرم
ووقتی وقتی های فراوان.....
عمرزندگیم گرچه بعضی وقتا ازدست شیطنتهات ولجبازیهات خسته میشم وعصبی ،خودت بخاطر من مادر من وببخش...
میخوام عاشقت بمونم وعمرم وبه پات بریزم وبرات بمیرم پس باش تابرایت بمیرم


دلنوشته ای برای بهارزندگیم 